تبليغاتX
بی تو هرگز
غمی دارم درون سینه خویش اگر گویم زبان سوزد اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
5 ساله می شوم با دستی شکسته وبال گردن از شیطنت از پله ها پرت شده بودم .7 ساله می شوم با دندانهای یک در میان افتاده که وقتی می خندم صورت

مخاطب را غرق خنده می کند . 10 ساله می شوم می دوم توی شن ریز پارک باران می آید من زیر باران چرخ می خورم و غش غش می خندم .15 ساله می

شوم توی پارکینگ ساختمان دوچرخه سواری می کنم باد می پیچد میان روسری نخیم و من کیف می کنم 18 ساله می شوم عاشق می شوم صورتم گل می

اندازد با اولین بوسه توی چشمهایش زل می زنم و می گویم عشق که می گویند همین جوریست؟ 19 ساله می شوم کتاب می خوانم نه کتابها را می جوم بی

وقفه فقط می خوانم .20 ساله می شوم عشق بزرگ بر سرم آوار می شود دیگر نه شب شب است و نه روز روز دل و دین داده ام . 20 ساله می شوم او دیگر

نیست منم و شب که شب است و روز که روز است هوای رفتن در سر دارم راه طوانی و جوابی منفی و یک دهن کجی به دنیا ، 20 ساله می شوم افسرده با

مشتی قرص آرام بخش توی حلقومم بار دیگر نه شب شب است نه روز روز . 20ساله می شوم افسرده با مشتی قرص توی حلقومم تنها بی عشق،| کتاب خوانده

ام به اندازه همه روزهای این 20 سال درس خوانده ام هنر خوانده ام به اندازه که باید، ولی هنوز نمی دانم هنر عشق چه بود! هنوز پی دری می گردم که کسی

پشت آن چشم گذاشته باشد . هنوز هم از تنهایی سردم می شود . هنوز هم یاد نگرفته ام آدمها را از زندگیم حذف کنم هنوز هم منتظرم هنوز هم سیگار می

کشم هنوز هم تا گلو مشروب می خورم که یادم برود کجا بوده ام چه ها دیده ام چه ها کشیده ام و چقدر همیشه تنها بوده ام و هیچ کس پشت هیج دری چشم

نگذاشته بود .و هنوز در میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت می دوم . 20ساله شدم.....................تمام!!!!!!

ترانه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 23:46  توسط ترانه | 

20ساله می شوم فردا و نمی دانم چه ساعتی چه فرق می کند آن چند ساعت همه اش به تمام این سالها در !

20 ساله می شوم . شما آن susan19 rose ساله را سر خیابان ندیدید که در به در به دنبال شمع دانه ای کوچک می گشت می خواست تعداد سالهای

عمرش را همه ببینند! شما آنsusan ۱۸ rose ساله را ندیدید که سرش را به رسم ۱۸ سالگی فرو کردند توی کیک و او قاه قاه خندید!شما آن susan 17 rose

ساله را ندید که عاشق بود و پشت میز گردی نشسته بود و تند و تند عکس می گرفت ! راستی شما آن دیوانهsusan rose را ندیدید که همیشه روز تولدش به

رسم دیوانگان عالم منتظر می ماند تا وقت موعود دلبخواه.

راستی شما اصلا آنsusan rose را دیده بودید ؟ او را می شناختید ؟ همان که خنده از لبش نمی افتاد ؟ همان که دختر تابستان بود ؟همان که هنوز دندان آسیای

بزرگش با ضرب دست کسی توی حلقومش نریخته بود . همان که یک ته غروری داشت . سر سوزن ذوقی و چشمهایش برق می زد و بی خیال روزگار بود ؟ او را

دیده بودید؟ اصلا می شناختیش؟

دیگر چرا هیچ پاک کنی بوی آدامس بادکنکی نمی دهد ؟ دیگر چرا خط کش ها را که تکان بدهی شکل رویشان عوض نمی شود ؟ چرا کبری کتابش هنوز از اول پاییز

زیر درخت است ؟ چرا کتی اینقدر دور است ؟ چرا فائقه صدایش هر بار پر بغض است ؟ چرا هدیه وقتی می رفت بغضش را می جوید؟ چرا آزاده جواب نامه ام را نمی

دهد؟ چرا کتایون پشت برفها مانده است؟ چرا فرشته دیگر پهلوی من پشت نیمکت نمیشیند تا با هم شریکی قصه بنویسیم؟ چرا نوشین فضا نورد نشد؟چرادیگر

بوی سیگار آذیتا نمی آید؟چرا رزیتا می خندد ولی خنده اش هیچ شبیه ۱۸ سالگیمان نیست؟ چراسارا تاصبح بیدار است و چشمش درد می کند؟ چرا سپیده

غیبش زد و دیگر کسی نیست تا مرا وشگون بگیرد؟

چرا شایسته کتک خورد ؟ چرا ملودی پتو را می کشد روی سرش تا کسی غصه هایش را نبیند؟چرا فاطی قایمکی گریه می کند؟ چرا پونه دلش سوراخ سوراخ

است؟چرا افروز مثل ماشین کار می کند تا درد هایش یادش برود؟چرا هدیه نمی خندد؟ چرا نوشین همه اش دارد می رود؟چرا سحر گوشه ناخنهایش را تا ته می

جود؟چرا کاملیا دیگر از ته دل غش غش خنده اش مرده؟چرا پونه خودش را توی خانه حبس کرده است؟چرا دریا دیگر زنگ حانه ما را نمی زند؟چرا شهرزاد چشمهایش

بوی غم دارد؟ چرا مریم شانه هایش درد می کند از بس که سرش پایین بوده و نوشته و نوشته؟

چرا کبری نمی آید کتابش را از زیر درخت بر دارد ؟ چرا آنقدر بزرگ شدن توی تنهایی درد دارد؟20 سالگی هم درد خودش را دارد!!!!!!!!!

به یاده گذشته ها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:12  توسط ترانه | 
 

به دیار اقاقی ها راه می پیمایم و در سکوت زنبق به دنبال نشانی گمشده ام می گردم...

اما زنبق نگاهش را از من می گیرد گویی شرم دارد از بازگویی حقیقت...

به آلوچه های وحشی سری می زنم اما آنها نیز از شرم سرخرنگ شده اند و در سکوت خویش

می میرند...در این سکوت مرگبار که قلبم را سخت می فشارد از که نشان تو را بگیرم؟؟

سرراهم گویی درختان شاخه هایشان را گره می زنند تا راهم را ببندند به سختی راه می گشایم و

در پی تو ندا سر می دهم اما گویی درختان صدای مرا در چند قدمی ام مانع می شوند که مباد به

تو برسد.

به همان جوی قدیمی می رسم اما نگاهش را از من می گیرد و از شرم گل آلود می شود...

به چنار پیر می رسم نشانی تو را می پرسم اما او نیز روی بر می گرداند و می بینم که انگار

روی تنه خشک چنار اسم من از کنار اسم تو خط خورده است. گذشت زمان را بهانه می کنم و

دوباره مشتاقتر در پی تو راه می پیمایم.

آخر من تنها گل تو بودم آخر خودت همیشه می گفتی تنها عشقت هستم خودت می گفتی من با

همه ی دنیا فرق دارم می گفتی با دنیا عوض نمی کنی می گفتی...

کاش تو را نمی دیدم، کاش تو را نمی یافتم و کاش تو را برای همیشه گم کرده بودم...

نشانت را که یافتم سر وعده گاه قدیمی مان، تو را دیدم که گلی دیگر را می بویی و حال راز آن

شرم را دانستم و حقیقت این بود:

«که تو حرمت عشق مرا شکستی»

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:4  توسط ترانه | 
کاش با اولين ترديدی که توی صدايت حس کرده بودم خداحافظی می کردم .کاش هيچوقت صدای هم را نميشنيديم. کاش هيچوقت تا صبح با هم حرف نمی زديم. کاش هيچوقت با هم مهربان نمی شديم کاش با همان اتفاق اول فاتحه مرا می خواندی مثل حالا ! کاش حتی هيچ  کداممان برای آن ديگری فاتحه هم نمی خوانديم .کاش هيچوقت نمی ديدمت . کاش هيچوقت نمی گذاشتم که محکم بغلم کنی . کاش هيچوقت برای کارهای کرده و نکرده ات نمی بخشيدمت درست مثل تو! کاش تا صبح خروس خوان برايت حرف نمی زدم . کاش سفره دل بی صاحابم را وسط اتاق پهن نميکردم که امروز چوب همه چيز را با هم بخورم. کاش با اولين خيانتت دورت را يک خط قرمز می کشيدم تا امروز تو همين کار را با من نکنی ! تازه کدام خيانت ؟ کاش با اولين جواب ندادن به تلفنم من هم دل بی صاحابم را زير خاک می کردم و خلاص تا کار به اينجا که امروز هستيم نکشد .کاش با اولين ميرومت با اولين ديگر مرا نخواهی ديد قهقه ميزدم که به درک .کاش با اولين توهينی که کرده بودی چشمهای کور شده ام را نمی بستم. کاش با اولين بی تفاوت بودنت مثل زنهای ديگر غش غش خنده را سر می دادم و می گفتم به جهنم. کاش لال می شدم و جمله بيا از اول شروع کنيم را هيچوقت نمگفتم. کاش بار اول که دهنت را باز کردی و توی لفافه گفتی فاحشه.گوشهايم را به کری نميزدم. کاش روزی که از يکی شدن حرف زدی هرهر می زدم به خنده تا حالت جا بيايد و حرفهای گنده گنده تحويلم ندهی که فقط يک مشت شعار بود و بس برای ارضاع کنجکاويهای بی شمار تو.کاش با اولين گريه ام از بی کسی و فقط شنيدن يک اوهوم ساده از تو روی اسمت يک ضربدر قرمز می کشيدم. کاش بی معرفت بودم و توی روزهای بی کسيت لبخند مليحی می زدم  و توی دلم می گفتم مشکل خودش است به من چه مربوط  تا امروز توی روزهای بی کسيم عينا تو همين لبخند مليح را تحويلم ندهی. کاش توی روزهای بی کسيت آتشی می شدم و می پاشيدم روی بی کسيت درست مثل کبريت روشنی که تو به روی بی کسی من پرت کردی  کاش توی روزهای تنهاييت با تمام بدبختيهايم که تو آن موقع از هيچ کدامشان ذزه ای خبر نداشتی ديواری  نمی شدم پشت سرت تا تکه ات را به تن کتک خورده من بدهی . کاش حداقل يک روز فقط يک روز توی آن روزها تنهايت می گذاشتم تا امروز چشمهايت را نبندی و فاحشه خطابم نکنی .درست گفتی من همانم که تو می گويی همانم که تو فکر می کنی و با حرف نزدنت با زبان بی زبانی می گويی . ديگر صورتم شبيه دخترکان ۱۴ساله معصوم نيست .مگر نه؟ وقتی که فهميدم ماجرا چيست شبيه همانی شدم که توی فکرت از ديروز تا امروز ساختی. تو مرا ساختی من  تنها بودم که از دار دنيا همين خانه کوچک سياه سر پناهم بود و بس با صدها کتاب از جان عزيز تر همين!  تو از من آن چيزی را ساختی که آنقدر کثيف و تهوع آور بود که حتی نخواستی صدايش را بشنوی. مهم نيست .  برای تو مهم اين بود که خيلی چيزهايی را که تجربه نکرده بودی را تجربه کنی ولی متاسفم که اين تجربه ای به ظاهر شيرين را با يک فاحشه تجربه کردی. ديگر حتی نخ باريکی ميان ما باقی نگذاشتی هر آنچه می خواستی با حرفهايت با بی توجهيهايت با شک های بی پايانت با قهر کردنهای مداومت و چک کردنهای دائميت به لجن کشيدی.تو استاد خوبی بوديکه توانستی از يک احساس ساده از يک تخيل بچه گانه با شکهای دائمت با کنترلهای گاه و بی گاهت من امروز را بسازی که می گويی و ايمان داری که هستم .می خواهی تکرار کنم که تو از من چه ساختی يک فاحشه
( آنقدرخوب می شناسمت که می دانم الان توی دلت به زبان سرخ من هزار بد و بی راه می گويی چون کلمه مگو را آوردم ميان بلاگم و مردم چه می گويند؟ راستی مردم چه می گويند ؟ مردم اصلا می دانند که ماجرا چيست که چيزی بگويند؟ بر فرضم که بگويند اين عروسک قشنگ را تو ساختی پس به اندازه خواندن اين تکه نازنين که به کثافت نويسنده اش آغشته شده تحمل کن و بدان راه خوبی به من آموختی. دنيا کوچکتر از آن است که فکرش را بکنی شايد روزی به هم برسيم هر چند دور و يا دير آنقدر دير که ديگر حتی نقشی از آن صورت معصوم ۱۴ ساله توی صورت آن لکاته پير نمانده باشد تا حتی او را بشناسی ولی مطمئن باش اين چشم و دل صاحب مرده تا صد سال ديگر استادش را فراموش نمی کند.برو زندگيت را بکن و وجدانت آسوده باشد

ترانه

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:39  توسط ترانه | 
 
دیریست تنها مانده ام بلور لحظه های بودنم در پی رگبار تشنگی کویری ام ترکی برداشت که هرم نفس هیچ عاشقی برای او پیوندی نیست لحظه با طراوت دلبستگیم در تاریکی و ظلمت غربت آوایی ناشناس شکست و شکوفه محبتم در نفس باد خزان پروازی ابدی را سلام گفت نفس گرم دل خسته و رمیده ام که در پی نوید یک قاصدک به در خانه مهر تو رسید به تنی پر ز برهوت نگاه عاشقت تبدیل گشت.

میدانی دیریست تنها مانده ام ریشه پژمان تو در نگاهت خفته بود نگاه حقیقت جوی من در صدایت مرده بود. لحظه رسیدن نگاه من به چشمان پر غوغای تو رفتن تو شکست و پر پر شدن شکوفه امید را در گوش من نجوا نمود.

تو رفتی و با صدای پر فریب خود قاصدک را به سوی یاری دگر آواز دادی . تا کجا؟ تا کجا جاده راهی بودنت صدای امتداد را پر ترنم میسازد. تا کجا پروانه بودن لحظه های همچو منی در کویر دلت بال و پر خواهد زد.

میمانم . من در انتهای جاده خستگیت به انتظار قاصدکت میمانم . آری به امید شکستن دل تو ای پر ز فریب و ز ریا به انتظار میمانم

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 19:16  توسط ترانه | 

 
به نام معبودپاییز وعشق ودلبستگی

بی بهانه سلام.سلامی به تو ای ملکه باغ قشنگ یاسهای سفید، کبوتر سفید آسمانهای دلپاک،

مروارید خفته در صدف وآشناترین پیام زندگی.

گاهی تنهایی صورتش را به پس پنجره میچسپاندو من از ترس پرده را کنار نمیزنم،این پرده کنار

 نزده انعکاس تنهایی من است همانطور که دنیا انعکاس تنهایی خداست.تو با آمدنت چه زیباتنهایی

 را به دارمی آویزی ودستان مرا در دست میگیری که با هم پروازی داشته باشیم به سوی نا کجا

بی فانوس چشمانت جایی راندارم جزهیچ واگردستانم رارهاکنی برای همیشه درجنگل زندگی

  راهم را گم میکنم.وقتی گل سرخ میخواهد برای پروانه ها جا بازکندنا خواسته دیواره های قلبش

  ترک میخورد،گاهی شبیه این گل سرخ دوستت دارم.

می خواهم با ستاره های چشمت مغرب نو مشرق نو برپا کنم وازبرق نگاهت خورشید راخاکستر

سازم،می خواهم با طنین صدایت بشویم بغض باران راوابرها رامفتخرکنم به حضورت.میخواهم

 از شانه هایت شهری امن بسازم که بالینی باشد برای وسعت دلتنگیهایم، میخواهم خلوت کوچه

 رابا تومرورکنم وبا توثابت کنم که زمستان زیباست وسفیدمعجزه های مکرریست درعشق.

می خواهم با دلت دریایی بسازم سرشارومسرورانه به آن دل ببازم وبادستان تو معنای از خود

بیخود شدن را بفهمم ودرتو گم شدن را برای پرستوها ترسیم کنم.

مرا ازبودنم بشناس که با تو قسمت کرده ام،مرا ازقصه ام بشناس که باتوقصه هادارم،اگر از

عشق میخوانم به دنبال صدایم باش که بیهوده نمیخوانم.

                        تو را چیدم گذاشتمت لای قرآن، صفحه راکه ورق زدم

                                            خدا لبخند میزد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 18:19  توسط ترانه | 
 

کجايی تا ببينی که من برای خريدن پاره ای از روياهای زلال تو خوابهای شيرين

   شبانه ام را فروخته ام.

  کجايی تا ببينی در مرگ آرزوهايمان چندين بار جامه سياه بر تن ترانه ها کرده ام

  و مجلس ترحيم خاطره ها را بر پا کردم و به حسرت عبور تو چقدر آينه شکستم

  تا حضور تلخ ثانيه ها تکثير نشوند.

   چشمهايم را دلداری ميدادم ميگفتم باران که دليل نميخواهد امروز يا فردا چه فرق

  ميکند ؟

  اگر قرار به باریدن باشد بيا به رسم دلهای شکسته برايم از دريا و باران بگو . خودم

  کويرو سراب را خوب ميدانم.¤¤¤

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 22:45  توسط ترانه | 

                                               
درود بر روزگاری که بی هیچ سلام و سوالی بر سادگی من خیمه گاهی ساختی پر از بوی

پر درد غریبی. درود بر خنجری که بر دلم نشاندی و زخمی زدی به عمق عشقی که برایت

از آن سایبان آرامش ساختم بی هیچ خواهشی . درود بر کاشانه ای که از آن ویرانه ای

 ساختی و من آن را سرایی دیدم پر  از نگاه پاک با تو بودن و همیشه ماندن . کجا رفتی آرامش

سنگین نبض خیانت کجا رفتی؟ هیچ گاه ندانستی چرا به جای آن همه درود بی پاسخ بر تو

امروز نغمه ام بدرود است و بس .

. آن همه رویای محال که برایم ساختی پر بود از سرمای خیال . با تو بودن محالی

بود و بس. از همان روز که تو رفتی گیجگاه لحظه ها هر طپشش حسرت است و باز هرم

نفسهای بی همدم.چرا ؟ چرا دردهایم را ندیدی ؟ مگر روزی که به جای دیوار های سپید

کاشانه ات تنها جای انگشتانی یخ بسته و خالی از عشق را بر کنگره سیاه لحظه هایت دیدم

باز هم نگفتم درود؟

مگر وقتی به جای آن همه دریای مرهمی که از چشمان رویاییت برایم ساختی تنها ساحل

غمش را به من هدیه دادی نگفتم درود ؟ امروز چراو به چه جرم محکوم به فراقت هستم؟

آیا آوای تک یاخته های قلب پر دردم را از نگاهم نمیخوانی؟بی تو از دست میروم ولی

میروم میروم تا تو چتر آرزوهایت را بر حریمی دگر بگشایی شاید شاید که اینبار وفادارت

جفایت نبیند .

. میروم تا تو با تمامی لحظات چو بی من بودنی را دریابی. هیچ زنگاری جز با غم عشق

پینه نمیبندد . این بود راز بدرود من همیشگی. من چه با تو چه بی تو سرگشته کوچه های 

 رویای نگاهی هستم که روزی دستان عشق خیالیت  برایم از آن قفسی ساخت تا من باشم

و ببینم با عشق هم میشود پوسید و مرد . کاش بعد از آن همه رویا و فریب آسمان برای تو از

باران بلا نسازد . کاش بعد از آن همه زخم عمیق خدا برایت غم نخواهد . کاش بعد از آن

دلریختگی های مدام قلبت ترکی بر ندارد . و کاش لحظه مرگم را نبینی تا ندانی ندیدن آینه

چشمان تو که برایم ترجمان عشق و زندگی و نفس و بودن بود مرا نفس به نفس کشت نبینی

تا مباد مبادگلبرگ گونه هایت دمی حتی سرخی شرم گیرد آمین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 0:21  توسط ترانه | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 22:58  توسط ترانه | 
ببين دارم گريه ميکنم برای فاصله هايی که آمدند و بی هيچ سلام و سوالی ميان

  سادگيهای ما نشستند. برای ابرهای پر بارانی که آمدند که آمدند و تا بی نهايت

  علاقه ما سايه انداختند. بگذار انقدر باران ببارد تا گلوگاه گريه از آوار اين ترانه های 

  خيس لبريز شود.

  نگران نباش به هيچ جای اين آسمان ساده صبور بر نميخورد اگر گه گاه پلکهای 

 خسته و خاموش من برای بيقراری نيامدنت ببارد. حالا ديگر عابران خواب گرد هم 

  اندازه علاقه را ميدانند.با سر انگشتان خسته بر سينه ديوار اين کوچه های بيقرار

  مينويسند.

  ميدانم تو هم ميدانی که چه ساده دل کنديم از حرمت اين همه عادت و علاقه

  راستی چرا رفتيم ؟ چرا بر نگشتيم؟ در کجای خلوت  اين کوچه های بی در رو 

  جا مانديم؟ پس من اين همه نامه بی نشانی را کجا برای که نوشتم؟

  به همين سادگی يادمان رفت قرار هميشه در کنار مجاورت چکه های باران؟

  چگونه فراموش کرديم ؟

  حالا رويای گريه نشين بغض نکن بخند ميخواهم برايت از قرار قديمی قلبها بگويم

  که هميشه يکی ميماند و چشم به راه ديگری خط به خط کتاب فاصله ها

  ميشمرد. هميشه يکی مينشست و ترانه هايش را بی ديگری تعبير ميکرد. انقدر   

   مينوشت تا نيمه گمشده اش از ابتدای يکی از همين ترانه ها طلوع کند.

  خودت بهتر ميدانی که هميشه تو ميرفتی و من ميماندم. ميماندم و به انتظار تو

  لحظه های خوب گريه را بی نهايت بار مرور ميکردم .

                                                                                    ترانه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 22:51  توسط ترانه |